
با سیگار من روشن میشود
و اگر من قدم نزنم
زمین زیر پای هیچ کس نمی چرخد،
اگر دلتنگی شبهای من نبود
ماه نمی تابید
و از وقتی موهایم را کوتاه تر از انگشتان تو کردم
بادهای این شهر کوچ کرده اند.»
.
بادها کوچ کرده اند
و اینکه هر روز موهای من بلندتر میشود
چیزی را عوض نمی کند.
ماه
میان پنجره های دلتنگ جیره بندی شده است
و اینکه هرشب چقدر وانمود میکنم به فکر تو نیستم،
کافی نیست
تا سهم کمتری از ماه تکه تکه بردارم.
بادها رفته اند
و موهایم را از پیشانی تمام خاطره ها پس زده اند.
تو رفته ای
و تنهایی بلند شبهایت
موهای زنان دیگری را کوتاه کرده است
و من چشم هایم را می برم و
باران
دیگر خیابان های منتهی به دوراهی را نمی بندد.
می روم و
زمین دوباره می چرخد
ماه می تابد
باد می وزد
اما
هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می شوی
یادت باشد
برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی
تا شاعری سیگارش را روشن کند.
«لیلا کردبچه»
خـوشی هـای به نـاخـوشی
و خنـــــــده هـا به اشـک؟
سخـت تـریـن کــارِ دنـیـا
فـــروکـــردنِ مـیـــخِ حـــرفهـــایـم در سـرِ تـوســت!
تــــــــو،
انـســـــــــانِ پـــــــــــوک،
انـســـــــــانِ پــــــــــوکِ پــــــراز اعـتـمـــــــــــــاد را مـیـگویـم.
زبـــانـم مــــو درآورد بـس کــه دلیــــــــل آوردم،
عـزیــــــزِ مـــن، آخِـــــــر ایـن زبـــــان را بـرای لـیـسـیـــــــدن آفـریـده انـد،
بـفـهــــــــــــــــــم!
لـیـسـیــــــــدنِ بـسـتـنـــی بـا زبــــــانِ پـــــر از مــــــو
مـیـشــــود؟
تـــو بـگــــو،
مـیـشـــــود؟
زرد شــده ام،
بــه انـگـشـتــــــــــی،
پــــــــودر مـیـشــــوم..
مـیـپــاشـــم در هـــــوا..
تـمــــــــــــــام/.
دانه های تسبیحند.
و نام تو
محبوب ترین ذکر این روزهای من/.
دقیقه ها، باروتی!
هر ساعت آمادۀ انفجارم.
لُطفن:
جسدِ متلاشی شده ام را اهدا کنید
به انجمنِ حمایت از اجسادِ متلاشی شده.
بگویید آدمِ خوبی بود،
پیراشکی دوست داشت،
و از دروغ متنفر بود.
لبهایم ناگهان سرد شد
دستهایت را همانجا بود که گم کردم
حالا سالهاست ، دربه درِ این تابوتها،
پیِ انگشتانت می گردم.
امواجِ ثبت شده در موج نگارِ مغزی سفید است!
گاهی
نقطه های پراکندۀ سیاهی
مثلِ جرقه های ناچیزی
نشان از فعالیتِ نامنظم تالاموس میدهد
اما پتانسیلِ میدانی بسیار پایین است.
نتیجه:
بیمار زنده است
و مبتلا به زندگی.
کلمه ها را می گویم.
یک گاز از شیرینیِ موردِ علاقه ام،
اَه...
این هم که ماسیده...
مثلِ تمامِ خاطره های دور!
مثل روزهای برفیِ کودکی!
مثل دستهای پدر زیرِ آن همه خاک...
.
.
.
دست های پدر؟...
نه،
نماسیده،
ریشه شده،
برای شبدرهای چاهارپری که
تمامِ بچگیم،
باغچه را برای رسیدن بهشان
زیر و رو میکردم.
من از دورترین ارتفاع به خودم
دستهایش را بوییدم.
اما چه دیر رسیدم...
راست میگفت بوکفسکی!
هیچ چیز بدتر از دیر رسیدن نیست.
تمامِ لحظه ها را
انگار از قبل زیسته باشم، میدانم!
زنگولۀ زمان
چاهار بار نواخته شد،
شاید زمانِ رفتن نزدیک باشد...
بی هیچ فرصتِ تکرار
تمامِ انتخاب های تکراری ام را
توی گودالِ حافظه ام
زنده به گور میکنم.